خرید بک لینک
نوشته بودی:«تو فکر می کنی همه قلبشون مثل خودته و این چیزیه که دمار از روزگارت در میاره» حیفم اومد جواب ندمحنی اگه مخاطبت من نباشم!نازنینممی خواهم پرده از واقعیتی بردارم که شاید برای تو باور کردنی نیستمی خواهم پی به رازی ببری که خودت در میانه آنی و بی خبر از آنیگفتی من گمان می کنم «همه» قلبشون مثل خودته...بی وفایم واقعیت این است که من اصلا به غیر از تو به کسی نیاندیشیدمآن «همه»ای که گفتی برای من فقط در «تو» خلاصه می شد!به قلب هیچ کس کاری نداشتمالا توشاید حتی به قلب تو هم کاری نداشتمگرچه گاه با خ

برچسب: نویسنده: شیوا احمدی تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 20:05

دلتنگی یعنی به یادتمدلتنگی یعنی می خوام کنارم باشی دلتنگی یعنی می خوام همه راههای نرفته رو با تو برمدلتنگی یعنی دستم از تنها تلوتلو خوردن توی خیابون خسته شده، می خواد دستای تو توی دستم باشهدلتنگی یعنی چشمام رو باز کنم و چشمای تورو ببینمدلتنگی یعنی هرگوشه شهر که میرم دوست دارم یهویی رخ به رخ من ظاهرشیدلتنگی یعنی لابلای دیوان حافظ بگردم و ناب ترین شعراشو پیدا کنم تا برات بخوونمدلتنگی یعنی گیرآوردن یه دنج دلچسب و تصور خوندن شعر «کوچه» فریدون مشیری برای تو دلتنگی یعنی تطبیق دادن هر عنوان کتابی که م

برچسب: نویسنده: شیوا احمدی تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 20:05

سالها بعدجایی که تورو آخرین بار دیدم می شینم و تموم خاطراتت رو مرور می کنمنمی دونم این کار برای تو چه حسی داره؟احساس خوشحالی؟احساس ناراحتی؟احساس غرور؟احساس تاسف؟واقعا نمی دونم*یعنی حتی نمی دونم خوندن این دل نوشته هام برات چه حسی دارهاما اگه از من بپرسی که دوست داشتم برات چه حسی داشته باشه؟صادقانه بهت می گفتم:دوست داشتم باور کنی که هنوز رفتنت رو باور ندارم!باور کنی که هیچکس بیشتر از من نمی تونست تورو با این همه احترام دوستت داشته باشهباور کنی که من تا آخرین ثانبه منتظرت بودمباور کنی حتی وقتی بار

برچسب: نویسنده: شیوا احمدی تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 20:05

حافظ در سال تقریباً 700 هـ.ق می فرماد: دل به امیدِ روی او همدمِ جان نمی‌شود *** جان به هوایِ کویِ او خدمتِ تن نمی‌کند! تقریبا دویست سال بعد، حوالی سال 900 هـ.ق کلیم همدانی معروف به کلیم کاشانی می فرماد: بار غم فراق تو بس که شکسته پیکرم *** داغ به سینه‌ام کنون تکیه به من نمی‌کند!و باز تقریباً 200 سال بعد حوالی 1100 هـ.ق مشتاق اصفهانی می فرماد:بی‌تو ز بس فتاده‌ام از نظر جهانیان *** آینه گر شوم کسی روی به من نمی‌کند!به نظرت غم در کدام بیت لطیف‌تر به تصویر کشیده شده؟

برچسب: نویسنده: شیوا احمدی تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 20:05

***«تو عاشق نبودی که درد دل عاشقا رو بفهمی»«تو بارون نموندی که دلگیری این هوا رو بفهمی»«تو گریه نکردی برای کسی تا بدونی چی میگم»«دلت تنگ نبوده می‌خندی تا از حس دلتنگی میگم»***«تو تنها نموندی که حال دل بیقرارُ بفهمی»«عزیزت نرفته که تشویش سوت قطارُ بفهمی»«تو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دست دادن»«جای من نبودی بدونی چیه فرق بین تو و من»*** «تو هیچ‌وقت نرفتی لب جاده تا انتظارُ بفهمی»«پریشون نبودی که نگذشتن لحظه هارُ بفهمی»«تو اونی که رفته چی می‌دونی از غصه جای خالی»«من اونم که مونده چی می‌دونم از

برچسب: نویسنده: شیوا احمدی تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 20:05

تو بي آنكه بداني بر من چه مي گذردبي آنكه برگردي به پشت سرت نگاهي بياندازيرفتيمناما تا آخرين نقطه مرزتا آخرين جايي كه پاي آمدنم بودتا آنجا كه سربازها به ديده باني نشسته بودندبلكه تا آنجاكه حق تير داشتندآمدمشايد ببينمتآن لحظه كه از مرز مي‌گذري***من سرشار از شوق خواستن توهر بار محكمتر خودم را به ديوارهاي مرز كوبيدمهربار خسته تر از قبلنوميدانه البتهدوست داشتم پر بگيرم***من هربار مثل كودكي كه مي خواهد دامن مادرش را در ازدحام پرشتاب خيابان بگيردهربار سريعتر از هر راه دويدمهر بار خسته تر از قبلنوميدان

برچسب: نویسنده: شیوا احمدی تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 20:05

نازنینممدت زیادی است به تعارضات عجیب عشق می اندیشم عشق است که قلب را زنده نگه می داردو این همان عشق است که قلب را در چنان تنگنایی قرار می دهد که نابودش کندعشق است که می تواند آنگونه عشطناک ظاهر گردد که جسم و جانم را همچون زبان خشک شده از قالب تن جدا سازدو باز همین عشق است که می تواند آنگونه سیراب کننده به نظر آید تا تن و جان را به شکوه آوردنازنینمعشق است که می تواند مرا به دنبال والاترین اهداف زندگی، هستی و خلقت بکشاندو باز هم اوست که می تواند مرا بر خاکستر مفاهیمی چیپ و پوچ آنچنان زمین‌گیر کند

برچسب: نویسنده: شیوا احمدی تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 20:05

دوست داشتم در عشق بسوزم . بسوزم و بسوزم تا خاکستر بشمدوست داشتم در آستان خانه ات آنقدر بمانم بمانم بمانم تا غبار سر راهت شوم دوست داشتم از دردت، سینه‌ام آنقدر بتپد بتپد بتپد تا نایی برای تپش نداشته باشددوست داشتم آواره ات باشم باشم باشم تا مجنون تو شوم که کودکان مرا با سنگ بزننددوست داشتم به پایت آنقدر گریه کنم گریه کنم گریه کنم تا یعقوب را متحیر کنم!دوست داشتم آنقدر برایت بنویسم بنویسم بنویسم تا قلم ها قلم ها قلم ها قلم هااااااااا

برچسب: نویسنده: شیوا احمدی تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 20:05

صفحه بندی